تمام ماجرای من سه واژه شد برای تو
من و ...
شب و ...
هوای تو ....
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:42 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
آن که ویران شده از یار مرا می فهمد
آن که تنها شده بسیار مرا می فهمد
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:50 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
امشب صدای تیشه از بیستون نیامد شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:34 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
تو
به اندازه ی تنهایی من
خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم...
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:26 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
دردهاي دل خسته ام چه ميداني ؟
زپاي کنج قفس بسته ام چه ميداني ؟
چه روزهاي قشنگي است بي تو سر کردن
از اين تظاهر پيوسته ام چه ميداني ؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 6:22 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
به نام تک نوازنده گیتار عشق
به شب های خیال انگیز مهتاب
به تصویر سفید ماه بر آب
به ابرویی که چون زنجیر داری
به گیسویی که چون شمشیر داری
به آهنگ دل دیوانه خود
به غم هایی که دارم در جدایی
اگر روزی به دیدارم نییایی
زغم میمیرم از درد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:54 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:21 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
مرد و زن جواني سوار بر موتور در دل شب مي راندند.
آنها عاشقانه يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواش تر برو، من مي ترسم
.
مرد جوان: نه، اينجوري خيلي بهتره
.
زن جوان: خواهش ميکنم ، من خيلي مي ترسم
.
مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگي که دوستم داري
.
زن جوان: دوستت دارم، حالا ميشه يواش تر بروني
.
مرد جوان: منو محکم بگير
.
زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بري
.
مرد جوان: باشه به شرط اينکه کلاه کاسکت منو برداري
و روي سر خودت بذاري، آخه نميتونم راحت برونم، اذيتم ميکنه
.
روز بعد واقعه اي در روزنامه ثبت شده بود
.
برخورد موتور سيکلت با ساختمان حادثه آفريد
در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتورسيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت
.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود
.
پس بدون اينکه زن جوان را مطلع کند
با ترفندي کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
و خواست تا براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود
و خودش رفت تا او زنده بماند
.
. اما زندگي غير از اين است و ارزش آن در لحظاتي تجلي مي يابد
که نفس آدمي را مي برد
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 1:19 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:47 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

وقتی جان پناهی نیست
و نجابت حنجره
آواز نتوانستن را میبلعد
اشک فریاد رسی میشود
و بغض پناهگاهی شیشه ای
که به اندک تلنگری بر سر اوار میشود
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
از كفر من تا دين تو راهي به جز ترديد نيست
دلخوش به فانوسم نكن اين جا مگر خورشيد نيست؟
با حس ويراني بيا تا بشكند ديوار من
چيزي نگفتن بهتراز تكرار طوطي وار من
بي جستجو ايمان ما از جنس عادت مي شود
حتي عبادت بي عمل وهم سعادت ميشود
با عشق، آن سوي خطر جايي براي ترس نيست
در انتهاي موعظه ديگر مجال درس نيست
كافر اگر عاشق شود بي پرده مومن مي شود
چيزي شبيه معجزه با عشق ممكن ميشود

+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:42 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

خداوندا
تو مي داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه رنجي مي كشد آنكس كه انسان است
و
از احساس سرشار است
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:44 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
اين يک داستان واقعي است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصي ديوار خانه اش را براي نوسازي خراب مي کرد
(خانه هاي ژاپني داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند)
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون دیوار به پايش فرو رفته بود
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد . وقتي ميخ را بررسي کرد متعجب شد ؛ اين ميخ ده سال پيش ، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !!!
چه اتفاقي افتاده؟
در يک قسمت تاريک ، بدون حرکت ، مارمولک ده سال در چنين موقعيتي زنده مانده ؟!!!؟
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است !!!
متحير از اين مساله کارش را تعطيل کرده و مارمولک را مشاهده کرد.
مرد ژاپنی با خود میگفت : مارمولک در اين مدت چکار مي کرده؟ چگونه و چي مي خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !!!
مرد شديدا منقلب شد
در ذهن خود اینگونه تصور کرد :
ده سال مراقبت
چه عشقي!
چه عشق قشنگي!!!
اگر موجود به اين کوچکي بتواند عشقی به اين بزرگي داشته باشد پس تصور کنيد ما تا چه حد مي توانيم عاشق شويم.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:11 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|

دلتنگی هایم را با کدام
با کدام قایق خیالی
روانه ی دل دریاهیت کنم؟
تا بدانی
.
.
.
دلتنگتم!!!
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:59 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
وقتی نباشی انگار که هستم و گویا که نیستم
روزی که رفتی من با تمام وجودم گریستم
خداحافظی کردی یک جوری که انگار دیگه بر نمی گردی
اشکات شده بود سیل یه جوری
که انگار سرا پا همه دردی دیگه بر نمی گردی
بار غم رو شونه بردمش تا خونه
جای خالیتو دیدم اشکام شد رونه
به جز عطر خیالت نبود از تو نشونه
می دونم که پس از تو تنها می مونم
ولی احساس من عاشق ترینه
می گه اون هنوز عاشق ترینه...

+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 11:57 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
خدا گفت:
پس میخواهی با من گفتگو کنی؟؟
گفتم: اگر وقت داشته باشید!
خدا لبخند زد.
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟؟
خدا پاسخ داد
ادامه مطالب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:17 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
دلهای پاک هرگز خطا نمیکنند. سادگی میکنند و سادگی پاکترین خطای دنیاست
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:6 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
نیم شب صورت خود رو به خدا خواهم کرد
از خدا خواهش دیدار تو را خواهم کرد
تا که جان دارم و از سینه نفس میاد
به توو عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:4 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 7:49 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد :
جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مدام در جهنم گفتگو و بحث است و
جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
با چنان عشقي
زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را
به بهشت باز گرداند
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:39 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

انسانها همانند رودخانه اند هر چه عمیق تر باشند ارام ترند
صد سال بعد از مرگ من گر بشگافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم دوست من
میدونی دلیل کسوف وخسوف چیه ؟چون خورشید وماه واسه دیدنت دعوا میکنن
زندگی شهد گلی است که زنبورعسل ان را خواهد خورد هر چه میماندعسل خاطره هاست
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
میگویند شقایق ها نمیمیرند *بس تورادوست دارم تا مرگ شقایق ها
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:53 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خدا خواست اينقدر تنها نباشم گل باغ بي برگ و بارم تو باشي
شنيدم که مي آيد از سمت باران بهاري که اميدوارم تو باشي
چه مي شد اگر روزگارم تو باشي بهارم تو باشي خزانم تو باشي
فقط يک هوس دارم اينکه هميشه به هر جا که پاميگذارم تو باشي
کمي کودکانه اما نمي شد که اسب تو باشم سوارم تو باشي
صدا کن که در حجم اين بي کسي ها کنار تو باشم کنارم تو باشي
تو باشي بعد از تو دنيا نباشد تو باشي شب و روزم تو باشي
خدا خواست چشمم براه تو باشد که مهتاب شبهاي تارم تو باشي

+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:49 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:5 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

من آن کرم شبتاب بی آرزویم
که هر شب تو را خیال می کنم در آسمان
و می بینمت نوری از دور
خیال می کنم که قاصدک سفیر توست
و من همان برهنه بی جان
به اشتیاق تو طلوع می کنم
قاصدک مرا نهیب می زند و می رود به سوی دیگری
و من غروب می کنم
زیر شنهای سرد
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:35 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
بي تو در خلوت شب ،شب همه شب بيدارم
آه اي خفته که من چشم به راهت دارم
خانه ام ابري و چشمان تو همچون خورشيد
چه کنم دست خودم نيست اگر مي بارم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 3:10 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
آسمان برای داشتن ماه دام نمی گذارد، آزادی آسمان ماه را پایبند می کند.
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:54 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|

گفت شيفتــه بــاران شــو ،
وقتـی بـیتـابی می بــارد و خيست میکنـد ،
شيفتــه بـاران که شـدم ، بـــاران باريـد امـــــــا
هرگـز خيســـم نکرد .
شايد هنوز تا سپيده دمـان شيفتگی راستين هزار فرسنگ فاصله است.
امــــا تـو ای سپيــده صبـح
بــه هنـگامه ميــــلادم دستــی بـرآور
بگــذار نامم مشوش هراس از پيـــروزی تاريکـــی نبــاشد
بــه هنـگامــه آغـــــازم دستــی بـرآور
بگـذار نه شيفتــه باران باشم ، نه مهتاب ، نه ابر ، نه شب و نه ستاره
بــه هنـگامه آمـــــدنم دستـــی بـرآور
بگـذار طلوع دروغيـن شب بيچـاره ای نباشـم ، در انتـظار نافرجـام روشنـــــــی
خـــدا را
بــه هنگامـــه ميـلادم دستــی بـــرآور
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:50 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|