هر که را از دور می بینم...
نفسم بند می آید..
گلویم خشک می شود...
میترسم...
نکند این بار اشتباه نگرفته باشم..
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
زندگیت ؛ به کسی اعتــــماد کن ،
که بهش ایمــــان داری نه احســاس . . .
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:17 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خدایا ،
در انجماد نگاه های سرد این مردمـ ، دلمـ برای جهنمت تنگ می شود.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:14 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خدایــــــــــا ...
بابت آن روز ...
که سرت داد کشیدم ...
متاسفم ...
من عصبانی بودم ...
برای چیز هایی ...
که تو میگفتی ارزش ندارد ...
و من پا فشاری می کردم ...!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 2:11 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
آيا شما در زمره 2% از افراد با هوش دنيا هستيد؟
پس مسئله زير را حل کنيد و دريابيد که در ميان افراد با هوش جهان قرار داريد يا نه؟
هيچگونه کلک و حقه اي در اين مسئله وجود ندارد و تنها منطق محض ميتواند شما را به جواب برساند.موفق باشيد./
1- در خياباني 5 خانه درپنج رنگ متفاوت وجود دارد.
2- در هر يک از اين خانه ها يک نفر با مليتي متفاوت از ديگران زندگي مي کند
- ۳اين پنج صاحب خانه هر کدام نوشيدني متفاوت مي نوشند. سيگار متفاوت مي کشند و حيوان متفاوتي نگه داري مي کنند.
سوال: کدام يک از آنها در خانه ماهي نگه ميدارد؟
راهنمائي:
-۱ کبوتر در خانه قرمز زندگي مي کند.
-۲ مرد سوئدي يک سگ دارد.
- ۳ مرد دانمارکي چاي مي نوشد.
-۴ خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفيد قرار دارد.
-۵ صاحب خانه سبز قهوه مي نوشد.
-۶ شخصي که سيگار Pall Mall مي کشد پرنده پرورش مي دهد.
-۷ صاحب خانه زرد سيگار Dunhill مي کشد.
-۸ مردي که در خانه وسطي زندگي مي کند شير مي نوشد.
-۹ مرد نروژي در اولين خانه زندگي مي کند.
-۱۰ مردي که سيگار Blends مي کشد در کنار خانه مردي که گربه نگه مي دارد زندگي مي کند.
-۱۱ مردي که اسب نگهداري مي کند کنار مردي که سيگار Dunhill مي کشد زندگي مي کند.
-۱۲ مردي که سيگار Blue Master مي کشد آبجو مي نوشد.
-۱۳ مرد آلماني سيگار Prince مي کشد.
-۱۴ مرد نروژي کنار خانه آبي زندگي مي کند.
-۱۵ مردي که سيگار Blends مي کشد همسايه اي دارد که آب مي نوشد.
آلبرت اينشتين اين مسئله را در قرن نوزدهم ميلادي نوشت.
به گفته وي 98% از مردم جهان نمي توانند اين مسئله را حل کنند./
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 5:34 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
دنياي اعداد بسيار زيباست و شما مي توانيد در آن شگفتيهاي بسياري را بيابيد. در ميان اعداد برخي از آنها اهميت فوق العاده اي دارند، يکي از اين اعداد که سابقه آشنايي بشر با آن به هزاران سال پيش از ميلاد ميرسد عددي است بنام "نسبت طلايي" يا Golden Ratio.

پاره خطي را در نظر بگيريد و فرض کنيد که آنرا بگونه اي تقسيم کنيد که نسبت بزرگ به کوچک معادل نسبت کل پاره خط به قسمت بزرگ باشد. به شکل توجه کنيد. اگر اين معادله ساده يعني a2=a*b b2 را حل کنيم (کافي است بجاي b عدد يک قرار دهيم بعد a را بدست آوريم) به نسبتي معادل تقريبا" 1.61803399 يا 1.618 خواهيم رسيد.
شايد باور نکنيد اما بسياري از طراحان و معماران بزرگ براي طراحي محصولات خود امروز از اين نسبت طلايي استفاده مي کنند. چرا که بنظر ميرسد ذهن انسان با اين نسبت انس دارد و راحت تر آنرا مي پذيرد. اين نسبت نه تنها توسط معماران و مهندسان براي طراحي استفاده مي شود بلکه در طبيعت نيز کاربردهاي بسياري دارد
اهرام مصر يکي از قديمي ترين ساخته هاي بشري است که در آن هندسه و رياضيات بکار رفته شده است. مجموعه اهرام Giza در مصر که قدمت آنها به بيش از 2500 سال پيش از ميلاد مي رسد يکي از شاهکارهاي بشري است که در آن نسبت طلايي بکار رفته است. به اين شکل نگاه کنيد که در آن بزرگترين هرم از مجموعه اهرام Giza خيلي ساده کشيده شده است.

مثلث قائم الزاويه اي که با نسبت هاي اين هرم شکل گرفته شده باشد به مثلث قائم مصري يا Egyptian Triangle معروف هست و جالب اينجاست که بدانيد نسبت وتر به ضلع هم کف هرم معادل با نسبت طلايي يعني دقيقا" 1.61804 مي باشد. اين نسبت با عدد طلايي تنها در رقم پنجم اعشار اختلاف دارد يعني چيزي حدود يک صد هزارم. باز توجه شما را به اين نکته جلب مي کنيم که اگر معادله فيثاغورث را براي اين مثلث قائم الزاويه بنويسم به معادله اي مانند phi2=phi b2 خواهيم رسيد که حاصل جواب آن همان عدد معروف طلايي خواهد بود. (معمولا" عدد طلايي را با phi نمايش مي دهند)
طول وتر براي هرم واقعي حدود 356 متر و طول ضلع مربع قاعده حدودا" معادل 440 متر مي باشد بنابر اين نسبت 356 بر 220 (معادل نيم ضلع مربع) برابر با عدد 1.618 خواهد شد.
کپلر (Johannes Kepler 1571-1630) منجم معروف نيز علاقه بسياري به نسبت طلايي داشت بگونه اي که در يکي از کتابهاي خود اينگونه نوشت : "هندسه داراي دو گنج بسيار با اهميت مي باشد که يکي از آنها قضيه فيثاغورث و دومي رابطه تقسيم يک پاره خط با نسبت طلايي مي باشد. اولين گنج را مي توان به طلا و دومي را به جواهر تشبيه کرد".
تحقيقاتي که کپلر راجع به مثلثي که اضلاع آن به نسبت اضلاع مثلث مصري باشد به حدي بود که امروزه اين مثلث به مثلث کپلر نيز معروف مي باشد. کپلر پي به روابط بسيار زيبايي ميان اجرام آسماني و اين نسبت طلايي پيدا کرد.
مارپيچ فيبوناچي
به شکل زير نگاه کنيد و ببينيد که به چه زيبايي از کنار هم قرار دادن تعدادي مربع مي توان رشته فيبو ناچي را بصورت هندسي نمايش داد. حال اگر در هر يک از اين مربع ها از نقاط قرمز ربع دايره هايي رسم کنيم در نهايب به نوعي از مارپيچ حلزوني شکل مي رسيم که به مارپيچ فيبوناچي (Fibonacci Spiral) معروف مي باشد. بديهي است که نرخ رشد و باز شدن اين مارپيچ متناسب با نرخ بزرگ شدن اعداد در سري فيبوناچي مي باشد.

سري فيبوناچي چه در رياضيات چه در فيزک و علوم طبيعي کاربردهاي بسيار ديگري دارد، ارتباط زيباي فاصله هاي خوش صدا در موسيقي، چگونگي تولد يک کهکشان و ... که کاربرد اين سري جادويي را بيش از پيش نشان مي دهد.
نسبت طلايي در طبيعت
به اشکال شبيه چشم روي بدن پروانه که علامت گذاري شده است،توجه کنيد.نسبت فواصل طولي و عرضي اين علائم يک نسبت طلائي است.

پوسته مارپيچي يک حلزون نمونه اي ساده ودرعين حال زيبا، از نسبت طلائي است.

نسبت طلايي در ساقه گياهان

مارپيچ طلايي
يکي از ابزارهاي ترکيب بندي عکس براي هدايت چشم بيننده به نقطه مورد نظر عکاس، مارپيچ طلايي است. استفاده از اين تکنيک در سوژه هايي که با نقاط طلايي سازگار نبوده اند قابل استفاده است.
نسبت طلايي در بدن انسان
دانشمندان گذشته نيز از نسبت طلايي استفاده هاي زيادي کرده اند. به عنوان مثال لئوناردو داوينچي در ترسيم نقاشي معروف خود از بدن انسان از نسبت طلايي بهره گرفته است.
در بدن انسان مثالهاي بسيار فراواني از اين نسبت طلايي وجود دارد. در شکل زير نسبت M/m يک نسبت طلايي است که در جاي جاي بدن انسان مي توان آنرا ديد. به عنوان مثال نقاطي از بدن که داراي نسبت طلايي هستند:
نسبت قد انسان به فاصله ناف تا پاشنه پا
نسبت فاصله نوک انگشتان تا آرنج به فاصله مچ تا آرنج
نسبت فاصله شانه تا بالاي سر به اندازه سر
نسبت فاصله ناف تا بالاي سر به فاصله شانه تا بالاي سر
نسبت فاصله ناف تا زانو به فاصله زانو تا پاشنه پا
اينها تنها چند مثال از وجود نسبت طلايي در بدن انسان بود که بدن انسان را در حد کمال زيبايي خود نشان مي دهد.

+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 5:26 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
منحنی قامتم، قامت ابروی توست خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها آنچه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا ناحیه همگراش دایره روی توست
(پروفسور هشترودی)
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 5:25 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.
شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست
شاهزاده گفت:عاشق نیستی!!!!
عاشق به غیر نظر نمی کند ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 4:24 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
آری من از رویاهای پراکنده ام در سرزمینی یاد می کنم
که انگار وطن من بود
و دلم برای تو نامهربان
نه مثل همیشه که بیشتر از همیشه...تنگ می شود!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 4:23 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد،
نمی دانم نداشتن ات سخت تر است
یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:0 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
یک نفر همره باد ...
آن یکی همسفر شعر و شمیم...
یک نفر خسته از این دغدغه ها ،
آن یکی منتظر بوی نسیم...
همه هستیم در این شهر شلوغ،
این کفایت که همه یاد همیم...!!!
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:59 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
چتر چرا بردارم ؟
این باران
بی امان
......
همه را خواهد شست
.
.
.
مرا
.
.
.
دلم
.
.
.
و این زخم تازه را
ا

+
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:38 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
چشم هایم را میبندم
ظاهر میشوی
پشت پلک هام مگر
اتاق ظهور عکسهای توست؟
+
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:34 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند.
از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا
برای سفرشون آماده بشن!
...در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!
او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.
سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.
در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،«
دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!
نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیمادامه ...
+
نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 1:30 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
تا دلم برات تنگ میشه ، خودم و میزنم به اون راه
یا تو این راه تلف میشم ، یا گم میشم
+
نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 4:57 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
خدایـــا دلــــــم بـــاز امشب گــــــرفته.!!
بیــــــا تا کمی با تـــو صـــــحبت کنـــم...
بیا تا دل کوچــــــــــکم را
خدایـــا فقــــط با تـــو قسمت کنم..!
خدایـــــا بیــا پشت آن پنــجــره..
که وا می شود رو به ســــــوی دلــــــــم!!
بیـــا پــــرده ها را کنـــاری بزن..
که نــــــورت بتــابد به روی دلـــــــم!!!
خدایـــا کمـــک کـــن :
که پـــروانه ی شعر من جــــان بگیرد..
کمی هم به فـــــکر دلـــــــم باش...
مبـــادا بمیـــرد...!!!
خــــدایــا دلــــــم را
که هر شب نــفس می کشـــد در هوایـــــت..
اگر چه شــــــکســــــته
شبــــی می فرســــتم بــرایــت...!!!
+
نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 4:47 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت: هر کجا لرزیدی!
از سفر ترسیدی.
تو بگو از ته دل: من خدا را دارم...
منو سازم چندیست که فقط با اوییم...
+
نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 4:25 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
روزي روزگاري تاجر ثروتمندي بود كه 4 زن داشت.
زن چهارم را از همه بيشتر دوست داشت و او را مدام با خريدن جواهرات گران قيمت و غذاهاي خوشمزه خوشحال ميكرد. بسيار مراقبش بود و بهترين چيزها را به او ميداد.
زن سومش را هم خيلي دوست داشت و به او افتخار ميكرد. اگرچه واهمه شديدي داشت كه روزي او تنهايش بگذارد.
واقعيت اين است كه او زن دومش را هم بسيار دوست داشت. او زني بسيار مهربان بود كه دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشكلي به او پناه ميبرد و او نيز به تاجر كمك ميكرد تا گره كارش را بگشايد و از مخمصه بيرون بيايد.
اما زن اول مرد، زني بسيار وفادار و توانا بود كه در حقيقت عامل اصلي ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگي بود كه اصلا مورد توجه مرد نبود. با اينكه از صميم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه اي كه تمام كارهايش با او بود حس ميكرد و تقريبا هيچ توجهي به او نداشت.
جهت خواندن ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 11:0 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
توانمندي در جنگيدن با آدمها نيست
در فهميدن آنهاست...!

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 10:43 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:
خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...
معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 10:31 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 10:22 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
این روزهای سخت
با همه ی بی حوصلگیم ...
اما برای همه ی بی حوصلگی هایت
حوصله دارم !!!
شاید عشق همین باشد !!!
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:45 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودند . قطار شروع به حرکت کرد . به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد « پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند » مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان زوجی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک پسر بچه 5 ساله رفتار می کرد . متعجب شده بودند . ناگهان پسر دوباره فریاد زد « پدر نگاه کن دریاچه حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند » زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکرند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید .
او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد کشید « پدر نگاه کن دارد باران می بارد آب روی من چکید زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند » چرا برای مداوای پسرتان را به پزشک مراجعه نمی کنید ؟ مرد مسن گفت « ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم . امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند » |
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:34 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
حمید مصدق خرداد 1343
*تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
" جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"
ادامه مطلب
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:2 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
در مقابل کار های روزمره ، مثل ساعت دقیق و منظم باش .
در مقابل حوادث و خبر های بد چون باد سریع بگذر.
در مقابل بزرگتر ها چون بید همیشه سر به زیر باش .
در مقابل مشکلات و سختی ها چون سنگ خارا قوی و غیر شکننده باش.
در مقابل سخنان درشت و ناراحت کننده چون پنبه نرم باش..
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 11:49 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
دوستت دارم چون تنهاترین ستاره زندگی منی
دوستت دارم چون تنهاترین مصراع شعر منی
دوستت دارم چون تنهاترین فکر تنهایی منی
دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی
دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی
دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی
دوستت دارم چون به یک نگاه عشق منی
دوستت دارم چون دوستت دارم…

+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 0:1 قبل از ظهر
  به قلم: ایمان
|
پنج گروه در قيامت عريان محشور مي شوند
1- تارك صلاة ولو بركعةٍ
2- عاق والدين ولو بلحظةٍ
3- مانع زكات ولو بخردلٍ
4- شارب الخمرولو بقطرةٍ
5- أكل ربا ولو بدرهمٍ
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:57 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
نگاهم كرد، پنداشتم دوستم دارد
نگاهم كرد ، دل به او بستم
نگاهم كرد و بعدها فهميدم
كه فقط نگـــــاهم كرد
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:22 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
شب شعرهایم را در کفش های تو می گذارم تا روز بر پای تو بوسه ببارد
+
نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 12:48 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|
روزگاری مردی فاضل زندگی میکرد. او هشتسال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛ او هر روز از دیگران جدا میشد و دعا میکرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز همچنان که دعا میکرد، ندایی به او گفت بهجایی برود. در آن جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش خواهد داد. مرد وقتی این ندا را شنید، بیاندازه مسرور شد و به جایی که به او گفته شده بود، رفت. در آن جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباسهای مندرس و پاهایی خاک آلود، متعجب شد.
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 11:44 بعد از ظهر
  به قلم: ایمان
|